X
تبلیغات

دانيال قلب يخي

★❤ミقلب یخیـــــــ ミ❤★ به یاد بهار

★❤ミقلب یخیـــــــ ミ❤★ به یاد بهار


















سلام دوستان یه وبلاگ حمایت زدم اگه میشه برید اونجا و نظر هم بزارید راستی یه انجمنم هست
 برید تو سایت عضو بشید و تو انجمن مطلب هاتونا بزارید
فدای همتون دانیال....


www.daneallove.roz  blog.com

بین رزبلــاگ یه فاصله هست اونا تو آدرس فاصلشونا بردارید



تـنـهـا خـداسـتــ کـه مـیـدانـد " بـهـتریـن "

 

 در زندگـانـیـت چـگـونـه مـعـنـا

 

 مـیـشـود آن بـهـتریـن را بـرایـت آرزو


مـیـکـنـم .

تاريخ شنبه چهاردهم اردیبهشت 1392سـاعت 18:10 نويسنده danial♥

وقتی صدایت قطع شد . . .
و سیاهی سكوت ،
فضای دلت را گرفت ؛
بدان چوب صداقت ات را خوردی . . . !

تاريخ جمعه ششم اردیبهشت 1392سـاعت 18:20 نويسنده danial♦



 


ادامـــه مطـــلــبــــــ..♦ـ♦ـ♦ـ....
تاريخ چهارشنبه شانزدهم اسفند 1391سـاعت 21:10 نويسنده danial♦

زجــ ـر هآیــَ ـم رآ

شـــ ـعر کـرده اَم و

خـ ـط بهـ خــط

به رُخ ِ لحظه هـ ـآیـ ـت کشیـ ـده اَم

امّــ ـا از یاد برده اَم

که تـــ ـو

اهــ ـل ِ شعر ُ شــ ـاعری نبوده ای



رمان دختری در مه

ادامه مطلب



ادامـــه مطـــلــبــــــ..♦ـ♦ـ♦ـ....
تاريخ چهارشنبه نهم اسفند 1391سـاعت 8:40 نويسنده danial♥



قبول..!!

زیبا رویان وفا ندارند!!

اما تو چه مرگت بود میمون!!


کــاش مَن دیگــَری بودم...

مــی نشستمــ روبِـروی خـودَم

ســر تــا پـــا گــوش مـی شدَم

...

تــا ببینَم حـَرفـــ حسابَم

" چیست "؟؟؟!




در دنیایی که همه یا گوسفندند یا گرگ

ترجیح میدهم چوپان باشم

همدیگر را بدرید

من نی میزنم



دَر اوليـن بوسہ

خودم رآ

و ...

تــُــ رآ کـُـشـْـتـَـم



هی رفیق ﺣﺎﻟﺖ ﺗﻬﻮﻉ ،

ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻧﺸﺎﻧﻪﯼﺑﺎﺭﺩﺍﺭﯼ ﻧﯿﺴﺖ ،

ﮔﺎﻫﯽ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯽ

ﺗﻤﺎﻡ ﮔﺬﺷﺘﻪات ﺭﺍ ﺑﺎﻻ ﺑﯿﺎﻭﺭﯼ





بــَـرآے   تـــــــو

نــِمـیـدآنـم چـِـطـور مـیگـُذَرد…!

امــآ بــــرآے  مــن

اِنـْگــآر…

خَـنـجـَر بـَـر گـَلـویـَم گــُذاشـتـہ انـد…

امــآ نـِمـیـبُـرنـد





خـــــــــــــدایا....

صورت حساب لطفاً...

باقيشم مال خودت...

مرا خلاص کن

سير شدم از زندگی ...



در مسیر آسمان دست اندازهای عجیبی ست..!!!


دعاهایم قبل از رسیدن به خدا به طرز وحشتناکی چپ می

کنند..



آنقدر بغض هایم را فرو دادم و خندیدم...

خدا هم باورش شد چیزی نیست...!!!!




دنیــــای امــــــروزمان

اصـــــالت هایش رفــــــت

کثـــــافت هایش مــــــاند.....!

تاريخ جمعه چهارم اسفند 1391سـاعت 18:30 نويسنده danial♦

عکسهای غمگین از لحظات تنهایی, عکس های غمگین عاشقانه www.jazzaab.ir

حتی جغـدها هم ایـن چنین چشمــ به چیزی ندوخـته اند..!!

مردمــ راه می رونـد ومی آیند ومـی روند وانـگار نه انگار …

دوست داشتنت چشمــ هایمــ را از من گرفته است.

تاريخ جمعه ششم بهمن 1391سـاعت 19:35 نويسنده danial♦


میدونیــ کَلآفــ ـ ـه شدن یعنی چی؟؟

 

یعنی، دلـتنـ ـگـ کســــی باشی که نیست و

 

حوصله کســی را نداشته باشی که هســـت!

تاريخ جمعه بیست و نهم دی 1391سـاعت 12:35 نويسنده danial♦

این روزها دچار سر گیجه‌ام تلخ تر از تلخ... زود می رنجم ، انگار گمشده‌ام! حتی گاهی می‌ترسم ... چه اعتراف بدی... شاید لحظه کوچ به من نزدیک شده، دلم هوای سردی غربت دارد ...

این روزها دچار سر گیجه‌ام

تلخ تر از تلخ…

زود می رنجم ، انگار گمشده‌ام! حتی گاهی می‌ترسم …

چه اعتراف بدی…

شاید لحظه کوچ به من نزدیک شده، دلم هوای سردی غربت دارد …


تاريخ پنجشنبه بیست و یکم دی 1391سـاعت 11:40 نويسنده danial♦

بــــــاران …

بهانــــــه ای بود …

که زیر چتــــــــــر من ،

تا انتهای کــــــــــوچه بیایـــــــی

کـــــــاش …

نه کــــــــوچه انتهایی داشت …

وَ

نه بـــــــاران بند می آمــــد…

تاريخ شنبه نهم دی 1391سـاعت 18:12 نويسنده danial♦

به تو می اندیشم

به تو و تندی طوفان نگاهت بر من

به خود و عشق عمیقت در تن

به تو و خاطره ها…

که چرا هیچ زمانی من و تو ما نشدیم…!!!

تاريخ جمعه هفدهم آذر 1391سـاعت 12:47 نويسنده danial♦

مرا نگاه کن ببین چه انتظاری به روی پلکهایم خانه کرده است .

 

غم را از چشمانم فقط تو میتوانی بخوانی

 

خود را به ندانستن نزن - می دانم که میدانی غصه در دلم خانه کرده است

 

نمیخواهم غصه ام را بخوری اما قصه ام را بدان


تاريخ چهارشنبه یکم آذر 1391سـاعت 23:51 نويسنده danial♦

Avazak.ir-Love (10582)

ديگََـــَر هـَــواى بــرگـرداندنت را نــَـدارم


هـَــرجـا كِـﮧ دلت مےخـــواهــد بُـــرو فـقــط آرزو مـيكــُنــم

وَقـتــے دُوبــاره هـَواى ِ مـن بــه ســـَرت زد

آنقــَدر آسمـانـﮧ دلت بگــيرد كــِﮧ... بــا هـِـزار شب

گــِـريـﮧ آرام نگـــيرى وَ اَمـا مــَن

بــَركــِﮧ نـمے گــَردم هـيـچ عَطـــر ِ تـنـَــــم را هــَـم

از کـوچــﮧ هـای پُشــتِ سَرم جمـــع می کنــَم

کـﮧ نـَـتـوآنــے لـَــم بدهـــے روی مبــــل های "راحتــــے"

بـا פֿـــاطــــِـــره هایـم قــَـدم بـــزنـے...


تاريخ چهارشنبه هفدهم آبان 1391سـاعت 0:19 نويسنده danial♦

زنـدگـی، سـبـزتـریـن آیـه ، در انـدیـشـه بـرگ

زنـدگـی،خـاطره دریـایی یـک قـطره در آرامـش رود

زنـدگـی،حـس شـکوفـایی یـک منظـره، در بـاور بـذر

زنـدگـی، بـا ور دریـاسـت در انـدیـشـه مـاهـی،درتـنگ

زنـدگی،تـرجـمه روشـن خـاک اسـت،در آیینـه عـشـق

تاريخ جمعه بیست و یکم مهر 1391سـاعت 13:13 نويسنده danial♦

نمـیخواهـم خاطـره ی فردایـم شـوی!!!

امـروز من بـاش

حـتی لحـظـه ای ...!!!

تاريخ شنبه هشتم مهر 1391سـاعت 16:21 نويسنده danial♦


ساده دوستم داشته باش

خود را درگیر

پیچ وخم زندگی نکن

من تو را همین جور ساده

دوست می دارم…


تاريخ سه شنبه هفتم شهریور 1391سـاعت 15:26 نويسنده danial♦



هیچ قــــطاری از این اتــــاق نمی گذرد

من اینجــــا نشسته ام

و با همین سیـــــ ـگار

قــــطار می آفرینم

نمی شنـــوی …!؟

سرم دارد سوتــــــ ــ ـ می کشد …


تاريخ شنبه بیست و هشتم مرداد 1391سـاعت 9:40 نويسنده danial♦

گناهم چه بوده به جز  عاشقی

به جز مهربانی راستی و دلدادگی

گناهم چه بوده که این قلب پاک

اسیری شده در نگاه تو باز

گناهم چه بوده که در آسمان

ندارم امید نگاهی ز ماه

گناهم چه بوده که در روز و شب

دو چشمم بباریده در هر نفس

گناهم چه بوده که در زندگی

شدم عاشق عشق و ویرانگی

گناهم چه بوده که سرگشته ام

شب و روز نظر بر رهت بسته ام

گناهم چه بوده که عاشق شدم

ز دوری به رنگ شقایق شدم

گناهم چه بوده که عشقم تویی

تمام وجودم سراپا تویی

گناهم چه بوده که دلخسته ام ...

تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1391سـاعت 0:23 نويسنده danial♦

شب را دوست دارم ...! چرا که در تاریکی ..


چهره ها مشخص نیست !! و هر لحظه ..


این امید .. در درونم ریشه می زند ...


که آمده ای .. ولی من ندیده ام!

تاريخ سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1391سـاعت 17:16 نويسنده danial♦


شـبــهـــا زیــــر دوش آب ســــــــرد

رهــــا میکـــنـم بـغـــــض زخـــمـهــایــم را

در حالی که هــــمــــه میگویند :

خــوش به حـــالــَــش …

چه زود فــــــرامــــــوش کـــرد.

تاريخ شنبه بیست و یکم مرداد 1391سـاعت 16:17 نويسنده danial♦

دلم تـنـگ اسـت برای کـسی که نـمی دانـد...


نـمی دانـد که بـی او به دشـت جـنـون مـی رود دلـم...


مـی دانـم که اگر نـزدیکتش شـوم، دور خـواهـد شـد....


پـس بگـذار که نـدانـد بی او تنهایـم...


پـس دور میمـانم ک نزدیـک بـمانـد

تاريخ شنبه هفتم مرداد 1391سـاعت 9:10 نويسنده danial♦
яima