X
تبلیغات
★❤ミقلب یخیـــــــ ミ❤★
★❤ミقلب یخیـــــــ ミ❤★

صداي شکستن قلب ها , غمگين ترين موسيقي دنياست{شعرهای عــاشقانــه}

نـمـی دونـم مـنـاسـب تـریـن حـرف ، مـنـاسـب تـریـن حرکت کی باید بـاشه

ولی مـیـدونـم ، جـلـوی اتـفـاق رو نباید گرفـت
 گـاهـی هـم بـهـتره اتـفـاق رو جـلو بندازی 
مـثـلـاً وقت رفـتـنـت کـه می شـه یـکـبـاره بـرگـردی بگی دلـم نـمـیخـواد بــرم
وقت رفـتـنـش کـه مـی شـه دسـتـش رو بـگـیـری بگی دلـم نـمـیـخـواد بــری
 وقـتـی یکی بـهـت میگه پـیـشم بـمـون درنـگ نـکـن پـیـشـش بـمـون
وقتی دلت می خـواد پـیـشـش بـمونی ..غـرور نـداشـتـه بـاش .
بـگـو ... دوسـتـت دارم ... دلـم مـی خـواد پـیـشـت بـمـونـم
بـگذار اتـفـاقِ دوسـت داشـتـن هـر چـه زودتـر بـیـفـته ...
شـاید نـسـلِ مـآ وقـتِ زیـادی بـرای عـشـق ورزیـدن نـداشـتـه بـاشـه

.........................................

گاهی وقتها دلم میخواد بگم: من رفتم ؛ باهات قهرم ، دیگه تموم!

دیگه دوستت ندارم.

وچقدر دلم میخواد بشنوم: کجا بچه لوس !؟ غلط میکنی که میری.

مگه دست خودته ؟ رفتن به این راحتی نیست !

اما . نمیدونم چه حکمتیه که آدمی

همیشه اینجور وقتها میشنوه : به جهنم … !!!

نوشته شده در یکشنبه دهم فروردین 1393ساعت 10:10 توسط danial|

لعنت به این عید بدون تو

میدونم بدون من امسال وهرسال خوشی

تو میخندی ومن یه گوشه ای از اتاقم اشک میریزم

وازدوریت آروزی مرگ میکنم

عید بدون تو مبارک نیست

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392ساعت 23:5 توسط danial|

موزیک ویدیو جدید و فوق العاده زیبای آرمین Armin 2 Fm به نام قلبم با کیفیت اورجینال

( کیفیت عالی HD / بدون تگ تبلیغاتی / لینک مستقیم )

HD

Armin 2 Fm - Ghalbam

نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1392ساعت 18:45 توسط danial

هی عشقم،بهارم تنها امید فردای من

مینویسم و میخونی

زانو میزنم و کفش هایت رو روی دستانم میگذاری

میدونم بدی کردم

اما نمیدونم چه بدی کردم

گفته بودم ببخش نبخشیدی و بازم میگم چون فقط تو رو توی زندگیم حس میکنم

خــــــــــواهش میکنم درکم کن :( سه نقطه بی پایان حرفام!...

نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1392ساعت 12:50 توسط danial

همیشه تنها بودم با اینکه  کنارم پر بود از آدم ها ی رنگارنگ

نمی دونم چرا هیچ کدومشون رنگ دل خواه من نبودند

اما با تمام تنهایی هام هر گز فریاد نزدم که تنهام

همیشه خندیدم در حالی که قلبم از درون می گریست

همیشه میخندیدم تا دیگران شاد باشند در حالی که خود م بیشتر از اونا محتاج لبخند بودم

 همیشه گفتم خوشا به حال دلی که به راحتی برزبان جاری می سازه تنهایش رو

نه مثل من که می ترسم از بیان تنهاییم اما.....

اونیکه دوستش داشتم همیشه میگفت تنهام

و من فهمیدم اون کسی یه که من همیشه دوست داشتم باشم

اما اندکی نگذشت که فهمیدم اون سرش بیش از همه شلوغه

 وتنهایی فقط شعاری بود برای جذب مشتری بیشتر

کمی بعد دیدم این تنها من نیستم که تنهایی هامو میون گنجینه اسرار پنهان می کنم

و میخندم ومیخندانم که دیگران هر گز ندونن که من تنهام

وحسرت زندگی من معشوقه ایست

که روزی خواهد امد

ونقطه های بی پایان زندگی ما . . .

نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1392ساعت 12:45 توسط danial|

بازم مثل سالهای دیگه داشتم برای تولد با تو بودن آماده میشدم

اما خیال خام بهت و ناباوری خداهم نخواست من و تو با هم باشیم

هنوز باورم نمیشه صدات کردم که برگردی

همه گفتن که دیوونس آره دیونه بودم که

هنوز عکست تو این خونست

چراغ خونه خاموش تمام شهر تاریکه

منو باش که فکر میکردم ته قصه رمانتیکه

راستی امسالم مثل سالهای دیگه نمیخوای بهم هدیه بدی نه؟

میدونم اما حتی فکرشم نکردی که تو این سالهاوتواین

روز عزیز روز عشق چی بهم هدیه دادی میدونم نمیدونی

اولین آدمی هستی که خودش خبر نداره چی هدیه داده جالبه نه؟ اما من برات میگم

چشمهای خیس از اشک های پنهانی شبانه ام

یک عروسک بزرگ تنهایی

مزه ماسیده شکلات تلخ نبودنت تو دهانم....

هدیه های ولنتاین امسال من بود که بهم دادی !

ممنونم عزیزم خیلی زحمت کشیدی این خاطره انگیز ترین ولنتاین عمرم بود

به سلامتی همه اونایی که ولنتاین تنهای تنهان

تولد تنهاییم مبارک

ونقطه های بی پایان زندگیم . . .

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1392ساعت 18:59 توسط danial


وقتی که تنها میشم ؛ یاد اون قدیما می افتم ، یاد اون روزایی که تو رو نداشتم ، یا بهتر بگم داشتم و نمی شناختم

 

اون روزا من بودم و تنهایی هام و یه سایه، که اون هم از بس قلبمو گرد گرفته بود به تیرگی میزد.

 

تا وقتی که تو نیومده بودی بارون رو نمیفهمیدم ، هر وقت که بارون میومد اولین چیزی که به ذهنم می رسید

 

این بود که یه چتر پیدا کنم که یه وقت نکنه این قطره های کوچولو و پاک ، پاک خیسم کنن. آخه از خیس شدن میترسیدم .

 

تا وقتی که پیدا شدی و طعم نمناک و شیرین خیس شدن زیر بارون رو بهم چشوندی . وبهم فهموندی که میشه نترسید

 

از خیس و تازه شدن  ، میشه مثل دیوونه ها به زیر بارون رفت و بدون ترس از خنده دور و بریات نو و تازه بشی

 

و اون وقت که یه کم پاک شدی یاد پاکی کودکانه بیفتی ، یاد دلای سپید و صاف آیینه ای و یاد دستای کوچولو و معصوم !

 

که تو هم قفل میشدن و پاهای کوچولو رو دنبال خودشون می کشوندن تا آخر دنیا . تا ته ته آرزوها !

 

تا وقتی که بارون رو حس نکرده بودم اشک رو نمیشناختم ، نمی فهمیدم معنی گریه رو . فکر میکردم گریه فقط مال بچه هاست

 

اصلاً مرد که گریه نمیکنه! تا اینکه توی اشکای بارونی تو خیس شدم ، بدون اینکه چتری داشته باشم

 

به زیر بارون اشکای تو رفتم و تازه شدم و اون موقع بود که با اشکام آشنا شدم . شاید اون روز اشکای من پیدا نبود

 

ولی بودن و من از ترس اینکه تو اون ها رو نبینی اشکامو توی دلم می ریختم . چشمام همین طور روی دلم بارید و بارید

 

تا دلم پرشد و دیگه نتونست طاقت بیاره و با بغضی که مثل رعد و برق تو آسمون دلم ترکید ، دل شیشه ایم شکست

 

و تموم حرفای خیسم رو بیرون ریخت و حالا تک تک اشکام روی کاغذ آوردم . اشکایی که اون قدر روی دلم بارید

 

تا هر چی گرد و غبار بود از روی دلم شست و برام یک قلب سرخ و پاک ساخت .

 

تا وقتی که اشکام رو ندیده بودم و تا وقتی که دلم گریه نکرده بود ، ابرا رو دوست نداشتم ، از هوای ابری و از تیرگی

 

ابرای سیاه بدم میومد ، آخه خبر نداشتم که ابرای سیاه چشمای غم گرفته آ سمون سپید من هستن ! تا اون موقع که ابرای

 

سیاه چشمات نباریده بود نمیدونستم که آسمون خندون و آفتابی من چقدر غصه داره . غصه ای که غصه من شد و دلیلی برای باریدن .

 

اومدن تو نگاه من رو به همه چیز عوض کرد . دیگه هر وقت که زمستون از راه می رسید منتظر برفای سفید بودم

 

تا ببارن و دونه دونه خاطرات سپید و پاکمون رو به یادم بیارن . خاطرات سپیدی که توی قلب من نشستن و با قلب سرخ من

 

عجین شدن و برام یه قلب صورتی به جا گذاشتن. حالا هر وقت که آفتاب دل شیشه ای و صورتیمو نوازش میکنه سایه صورتیمو

 

روی زمین میبینم و اون وقته که احساس میکنم با بقیه فرق دارم . حالا تابستون که میشه ، وقتی که خورشید خانم با گرمای

 

سوزانش تنمو میسوزونه به یاد گرمی و سوزانی تو می افتم . یاد خنده های گرم و با صفای تو که اونا رو هیچ وقت از من دریغ نکردی .

 

قبل از این تنها تابستونو دوست داشتم . آخه تابستون فصل میلاد من و توبود . و میلاد تمام قصه ها و غصه ها .

 

کم کم که تابستون رخت می بنده تا بره و اون موقع که قاصدکها کم کم پیداشون میشه یاد فصل تو می افتم،آره!یاد فصل تولد تو

 

عزیزم ، فصل تو پاییز با برگهای خسته زرد و نارنجی درختها َ، پاییز و هوهوی بادهای سوزانش ، پاییز و هوای بارونی و نمناکش ،

 

پاییز و ابرای سیاهش و پاییزو آسمون غم گرفته من ! قبل از اینکه تو باشی بادهای پاییزی منو آزار میدادن ،

 

اصلاً از اون ها خوشم نمیومد ، آخه نمی دونستم که اگه همین بادها نباشن کی میخواد یاد تو رو برام بیاده ؟

 

کی می خواد قاصدکای پاییز رو به همه جا ببره؟ کی می خواد صدای خش خش برگهای رنجور رو به گوش من برسونه ؟

 

برگهای خشک پاییزی با بوی کهنه بهار . بوی بهار! بهار با بوی کودکی و تازگی . بهار با بوی گل های نرگس سپید و شقایق های عاشق .

 

حالا رو به هر فصلی که می کنم هر کدوم یه جوری تو رو به یاد من میارن و به خاطر همین حالا دیگه تموم فصلها رو دوست دارم.

 

اما همین که تو رو یاد میکنم می ترسم ، می ترسم از اون روزی که ما از یاد هم بریم . اون موقع چه بلایی سر سایه صورتیم میاد ؟

 

آیا اون موقع دوباره گرد و غبار دلم رو می گیره و من هم میشم مثل بقیه؟ اون وقت دیگه نه بهار رو میخوام با تازگی و طراوتش ،

 

نه تابستون رو با گرمی و تبش ، نه پاییز رو با همه زیباییهاش و نه زمستون رو با اون دونه های سپیدش و نه هیچ چیز و هیچ

 

کس دیگه ای رو . اون موقع من می مونم با یک تنهایی مرگبار و فریادی بیصدا و زل زدن به در و دیوار سرد

 

و بی روح و یادآوری روزای شیرین تلخ و یه قلم در دست و بیهوده نوشتن و نوشتن .

نوشتن نه برای تو ، نوشتن برای هیچ! وباز سه نقطه میزلرم تادردمو به پایان نرسونم...

نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1392ساعت 21:59 توسط danial

خیلی وقته همه چی واست حکم نقطه صفحه بعد پیدا کرده

 

درست عینه چیزی که اون می خواست

 

باید همه چی تموم شه

 

به دلتنگی هات بی توجهی می کنی

 

عکسش و می زاری تو پاکت قرمز لای تقویم

 

همون عکسی که خیلی روزا وقت دلتنگی پیش روت میزاشتی و شروع می کردی به

 

گفتن...قربون صدقه رفتن..چشای قهوه ای که همرنگ چشمای خودت بود و برق عجیبی داشت

 

 لبهاش... بینیش.. مو های مشکیش...

 

عشقی که تو گرماش می سوختی زیر قطعه های یخ دفن می کنی

 

امــروز حتی از شنیدن صداش هم یخ می کنی

 

امــروز وقتی عکسو از تو پاکت خارج می کنی کسی اجازه قربون صدقه رفتن و

 

 زل زدن به چشماشو فکر کردن به اونو بهت نمی ده

 

باید فراموش کنی

 

اگه تا دیروز فقط مرگ واست چاره نداشته

 

امروزم راهی جز فراموشی واسه تو نموند

...

هميشه فكر مي كردم اگه يه روز نباشي مي ميرم اما من نمردم من داغون شدم

خيلي دلم مي خواد بگم فراموشت كردم  ولي واقعيت اينه كه نمي تونم فراموشت كنم

 خيلي دلم مي خواد خوابتو ببينم ولي از وقتي كه رفتي

چشمام خيسه و خواب به چشمام نمياد .

 يادته اشكامو پاك مي كردي

 مي خوام بخوابم خوابتو ببينم

اشكامو پاك مي كني

نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1392ساعت 22:27 توسط danial

امشب تو فکرت بودم و یادم نبودی.

باز به یاد اون روزا اشکام جاری شد و نبودی پاکشون کنی.

نبودی،نشستم با درو دیوار دردل کردم.

یواش یواش اومدم سمت خونتون نبودی دم در که بازم به من سلام کنی.

دوباره نشستم همون جای همیشگی کنار آب نبودی آب تو صورتم بپاشی.

میخواستن بخونم ولی نبودی بامن زمزمه کنی.

بازم نشستم برات نامه نوشتم نبودی که بخونی.

هنوز میرم کنار آب ولی تنهایی.

شبای جمعه که یاد اون روز جمعه میافتم باهم توارک قدم زدیم و بارون گرفت.

بی وفا دلم برات تنگ شده کجایی سرو صدایی ازت نیست ...

بی خبر بودی و نگات میکردم کجایی نگام کنی سرمو بندازم زمین.

یه عکس ازت داشتم اونم ازم گرفتی،باکدوم یادگاریت درد دل  کنم.

یه یادگاری ازت دارم اونم هدیه ی قشگ تنهایی ، بلد نیستم چه جور حرفامو بهش بگم.

دیگه حتی تو خوابم نمیای راستشو بگو توخواب کدوم غریبه رو میبینی.

بیا بازم دلم برات تنگ شده.

یادته وقی دلت برام تنگ میشد ، وقتی که ازکنارت بی تفاوت رد میشدم میگفتی جان من یه نگاه کن.

به جون تو کسی نیست که دلتنگیامو با یک نگاش آروم کنه.

به خاطر اون روزامون یه بار بیا کنار آب.

مثل همیشه سه نقطه میزلرم تادردمو به پایان نرسونم...

 

نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1392ساعت 22:26 توسط danial

ميگن پاييز تموم شده ولي من هنوز هم رنگ زرد پاييز رو تو دلم حس ميكنم.

هنوزم باورم نميشه شروع پاييزي زود به خط پايان ميرسه.....چرا پاييز رو بهونه ميكنيم برا دلسرديهامون...

گناه پاييز چيه اگه دلهاي ما زود سرد ميشن و زود زير پاي ديگرون له ميشن؟

کاش میشد  دل ها  رو به دست باد سرد پاییزی نسپرد تا تنها نماند ومثل کوه یخ زندگی نکرد.

چرا آدم ها داشته هاشونو قدر نمیدونن و داشته هاشون براشون زود تکراری میشه؟

کاش میشد ما آدم ها عزیز هامون رو مث روز اول بکر و دست نخورده ببینیم.

کاش میشد وقتی حرفی میزنیم ،اگه میدونیم نمیتونیم پای حرفمون بمونیم وعده ای ندیم.

کاش میشد به بهانه ی سرما دستهامون رو تو دست هم قفل کنیم که هیچ چیز نتونه این قفل رو باز کنه.

کاش میشد تنهایی همدیگه رو چنان پر کنیم که فکر یک لحظه بدون هم بودن  آخر دنیا باشه برامون.

کاش بشه نذاریم عزیزمون عزم رفتن کنه،که اگر قصد رفتن کنه یعنی دیگه نداریمش.

کاش بشه هیچوقت به رفتن عادت نکنیم ،چون اگر یک شب بدون بودن کسی که دوستش داریم بتونیم دوام بیاریم ؛دیگه جدایی میشه عادت برامون.

هوای بیرون سرده میشه پشت پنجره هم سوز سرما رو حس کرد،دلم هنوز سردو یخ زده چشمم هنوز هم بوی نم میده.

دوست دارم جایی از دلم همون جایی که تنهایی جا خشک کرده رو بکنم و بذارمش کنار .اما کاش بشه دستی مرهم بشه و بتونه جای اون تنهایی رو پر بکنه برام.

میخوام بادبان  قایقم رو باز کنم و دل به دریا بزنم وخودم رو به طوفان بسپارم یا میمونم دوباره از نو شروع میکنم بدون خاطرات سرد ؛

و یا برای همیشه میفتم تو قعر تنهایی و نفس های بریده رو مشمرم تا آخرین نفس.

گناه پاییز نیست که دلهامون سرد میشه.کاش بشه هیچ دلی  سرد نشه ،زرد نشه، هیچ دلی پاییزی نشه

بازم مثل همیشه فقط سه نقط میذارم تا خودمو به پایان نرسونم...

نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1392ساعت 22:25 توسط danial

ذهنم این روزا مث غاری شده که درش حسابی تار بسته

و هیشکی هم, خیاله اینکه بیاد توش  یا خیال رفتن از توشو نداره.

همه میترسن از پاره شدن تارهای عنکبوت, ولی نمیدونن که من به خاطر همین تارها سالهاست که زندانی شدم.

زندگیم خلاصه شده در گذشته ای که هنوزم توی کوچه پس کوچه هاش موندم.

گذشته که  بن بستاش همیشه برگه برنده فرارو ازم میگرفت.

و آینده ای که میترسم  که دیگه کوچه هاش پس کوچه نداشته باشه نه واسه فرار واسه گم شدن واسه ناپدید شدن.

چه خوب میشود یکم شجاعت داشتم و ذهنم را رها میکردم.

کاش اینقد نیازمند نبودم! آخه نیاز خوده ترسه! ترس از دست دادن!

چقد خنده داره بترسی به خاطر از دست دادن چیزی که نداریش!

نه که تازه از دستش داده باشی نه .

از اولشم مال تو نبوده, ولی کنارت بود و خیالت اونو به آرومی تصاحب کرده بود,

و ناخواسته مال توشده بود. جوری که حتی خودشم نفهمیده بود!

نمیدونم چطوری کلمه " ای" رو با یه نفس عمیق برات بکشم که بفهمی دیگه خسته شدم,

خسته از کوچه های تکرار امروزم!

احساس پوچی بهم دس میده وقتی, کلماتی که در ذهنم قایم باشک بازی میکنن

خیلی وقت پیش همو پیدا کردن!!! احساس پوچی بهم دس میده وقتی:

همه برگ های سرم توسط حکم دل تو بریده شد و من در اوج حس برد یه دست دیگه هم به تو باختم.

دوس دارم تنها یک کلمه بنویسم تا همه منو بفهمن ولی چی.
 کلماتم تکراری شدن مث این روزای من!

دوست ندارم که نوشته هام بوی کاه گلی رو بگیره, که وقتی مادرم آب میزد,بوش منو دیونه کنه واسه خوردنشون ,

ولی نفهمم که پشت این بو,  مزه ای که دنبالشم نیس.

 نوشته هام حکایته قلیونی رو داره ,که با هر کامش تو این فکر بودم ,که آیا من ازاین دود خوشم میاد یا نه؟

      و اینقدر گیر کردم بین این آره و نه ,که انتظار سوختن طعمشو وخاکستر شدن زغالشو نداشتم,

وقتی که دیگه دود نداد تازه فهمیدم بازم قلیون میخوام ,مهم نیس چه طعمی باشه ,

فقط میخوام دودش خوب باشه تا توش خودمو گم کنم

تو فکرم. تو فکر پوچی . فکری پر از رنگهای تکراری

پر از مثبت و منفی که تو ذهن من خیاله خنثی شدن ندارن,

بازم ناتوانم که جملاتمو به پایان برسونم,

فقط سه نقط میذارم تا خودمو به پایان نرسونم..

نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1392ساعت 22:16 توسط danial

باشه قبول ....خوش باشید باهم


بهار و سهند


من و تنهایی :(


نوشته شده در شنبه هفتم دی 1392ساعت 18:10 توسط danial

اینو میدونم که همه رفتنی هستیم .

میخوام وصیت بکنم واسه روزی که میرم زیرخاک.

میخوام وقتی رفتم، سرخاکم بیاد به سنگم نگاه کنه و اشک تو چشماش جمع بشه حس کنم عاشقمه.

میخوام آخرین نفری که منو میبینه اون باشه.

میخوام سرشو بزاره رو سینم و گرمیه تنشو حس کنم.

میخوام ببینمش وقتی گریه میکنه ،آخه گریش واسم قشنگه.

دلم میخواد همه باشن. همه اونایی که یه روز کنارشون بودم.

ای کاش فرصتی میشد ازتون خداحافظی میکردم.

شاید الان که دارید حرفامو میخونید دیگه نباشم.

ای کاش فرصتی بود و منو حلالم میکردن تموم اونایی که بهشون بدی کردم و دلشونو شکستم.

فردا قراره منو تو از همدیگه جدا بشیم .فردایی که  روز مرگ من ،شب دراومدن تو از تنهایی.

میخوام بدونی تموم گریه هام به خاطر تو بود.

کاش میشد بدونی وقتی جون میدادم چه زجری کشیدم.

چقدر سخته این حرفارو گفتن ولی برو خوشبخت بشی .

حالا که نیستم میخوام اینو بدونم گریه هات الکی نیست،دوستم داشتی ازهم جدامون کردند.

میخوام بدون من عادت کنی و اینو به خودت بفهمونی یکی مثل من نبودو نمیاد.

گل من عروسیت مبارک.

عزیزای من  هستم نگرانم نشید .درضمن خدا اون روزو نیاره که عروسی کنه آمین

نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1392ساعت 16:38 توسط danial

دلم می خواست من باشمو تو با یک دنیای خالی.دوست داشتم تو باشی منو دو قلب ﭘر احساس.اما نمیشه تو با سهندی...

 

بدون تو دنیا برام ارزشی نداره.کاش خودم می مردم. اما مرگ لحظه های ﭘر احساس زندگیمو نمی دیدم.خدایا چه سخته.تحملش چه سخته

 

اما می دونم که اگه نشد باهم باشیم .اما قلبامون هنوز باهمه.من الان بیش از هر زمانی اون دلی که بهم دادی تو قلبم حس می کنم

 

امشب اگه تنهام اگه نیستی باهم اشک بریزیم.اما ضربان قلبتو توی دلم احساس می کنم

 

اگه هر شب از شوق بودن با تو خوابم نمی برد.امشب از درد جدایی و غم نبودنت نمی تونم بخوابم

 

نیستی اما من حست می کنم.باهام حرف نمی زنی اما من صداتو می شنوم که تو دلت داری حرف می زنی.نمی بینمت اما با همه وجود تو ذهنمی

 

الان به یاده لحظه آخر افتادم.لحظه آخر صدات لرزید.صدای منم لرزید

 

وقتی صدات قطع شد باور لحظه ها برام مشکل شد.تازه فهمیدم که دیگه هرگز این صدارو نمی شنوم.اشک ریختم.اما چیزی عوض نشد

 

من موندم با یک جاده بی انتها که از این به بعد کسی رو برای همراهی ندارم.چه دردناک بود اون لحظه.قدرت تحملشو نداشتم.اما چاره ای جز تحمل نداشتم 

 

زندگی با من چی کار کرد؟امشب چه طولانی شده.بغضمم نمیشکنه. امشب همه چیز عزاب آور شده.

 

 

سکوت٫بغض خفه کننده٫ فکر تو٫ صدای ضربان قلبم٫ تحمل٫ نفس کشیدنم٫ باور لحظه هام و نگه داشتن قلبی که تو به من دادی

 

سخته.سخت تر از حد توانم.حست میکنم. با همه وجود حست می کنم.می دونم که الان داری به من فکر می کنی.می دونم. باور دارم

 

با من نیستی اما من تورو با ذره ذره وجودم حس می کنم . می دونم که تو هم منو حس می کنی
 

 

دارم آهنگایی که با همه وجود به تو دادم گوش می دم.اون روز که اون آلبومو به تو دادم

 

 

 می دونستم که توی این شب که عزاب آور ترین شب زندگیمه تنها این آلبوم میتونه منو با آهنگاش باور کنه.برای همین به تو دادم.

 

تا تو هم تو این شب بری سراغش.کاش تو هم الان گوش بدی و مثل من خودتو به احساس واقعی این آهنگا ﺑﺴﭙاری

 

یک بار بهت گفته بودم.الان بازم میگم.به تو ساده دل ندادم که بری ساده ز یادم.

 

هر چقدر بیشتر فکر می کنم کمتر می تونم باور کنم که دیگه باهم نیستیم

 

چه ﭘاک بود این احساسی که بین ما بود.چه ساده بودیم هردومون

 

ما که توقع زیادی نداشتیم.فقط می خواستیم خودمونو فدای احساسی که برامون ارزش داشت بکنیم. اما نشد

 

زندگی به ما مهلت نداد خدایا زندگی چه بی رحمه

 

ما که توقع زیادی نداشتیم. فقط می خواستیم با هم باشیم.اما زندگی این حقو از ما گرفت.کاش بودی و می دیدی که بدون تو دلیلی برای ادامه ندارم

 

ساعت ها از لحظه آخره با هم بودنمون گذشته.اما من انگار تو اون لحظه متوقف شدم

 

دوست ندارم که از ذهنم بیرونش کنم

 

خدایا چه سخته جدایی.هنوز به اندازه نصف روز از لحظه آخر نگذشته اما من طاقتم داره تموم میشه.چقدر دلم برات تنگ شده

 

دلم بد جوری گرفته.اما این بار تو نیستی که برات از دل تنگیام بگم.ستاره دلتنگی های منم امشب تو آسمون گم شده.ﭘیداش نمی کنم

 

این شبم که به آخر نمیرسه

 

خدایا این زجر تا کی می خواد ادامه داشته باشه؟چرا دیشب که با هم می خندیدیم زود گذشت؟ولی امشب که با هم نیستیم ﭘایان نداره؟

 

می خوام از خدا بخواهم که به هر دومون کمک کنه.من دعا می کنم تو هم دستاتو بالا بگیر تا دعامون بر آورده بشه.

 

می دونم که سخته اما بیا باور کنیم که برای ما بازگشت امکان نداره نمی دونم امشب تا کی می خواهد طول بکشه

 

اما من تحمل می کنم.تو هم تحمل کن.میدونم که میگی سخته.می دونم که داری اشک میریزی و میگی نمیخوام

 

اما اینم می دونی که ما مجبوریم که زیر بار غصه هامون تحمل کنیم .ﭘس منم با تو اشک میریزم و سعی می کنم که با هر قطره اشکم هم باورمو بیشتر کنم و هم احساسمو

 

دوستت دارم برای همیشه.می دونم که تو هم تا آخرین لحظه دوستم خواهی داشت

 

می خوام برم .برمو از فردا با سکوت و دل شکستم یک زندگی بی دلیلو شروع کنم.

 

 

میخوام برم و با همه این چیزایی که اتفاق افتادباز خدارو شکر کنم.تو هم برو.

 

 

برو تا کم کم بتونی باور کنی که همیشه هر چی تو زندگی دوست داشته باشی بهش نمیرسی

 

دلم برات چه تنگه .دنیا دلش چه سنگه

 

دنیا حسابی مارو دور خودش دوونده.صبرم زیاده اما عمری دیگه نمونده

 

برام سخته.خیلی هم سخته

 

اما باید بگم

 

خداحافظ زیباترین لحظه های زندگی من.خداحافظ خاطرات من

 

خداحافظ برای همیشه

 

یلدات مبارک

نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1392ساعت 16:35 توسط danial|

زندگی من به یک قلم و پاره ای کاغذ بستگی دارد ...

اما این روزها قلم و کاغذی سفید پیدا نمیشود .پس کجا حرف هایم را بنویسم ؟؟؟

قبلا رودررو همه چیز را به تو میگفتم و تو چه شکیبا به آن ها گوش میدای ولی ...

ولی حال کسی نیست که برایش حرف بزنم ...

از آن موقعی که تو رفتی یک قلم و تکه ای کاغذ مرحم درد های من شد .

باید اعتراف کنم که قلبت حتی از دریا ها هم بزرگ تر است .

میدانم اگر بودی و این جمله را میگفتم و تو میشنیدی با لبخندی میپرسیدی .چرا قلبم باید انقدر بزرگ باشد؟

چون تا حال هزاران کاغذ و هزاران قلم بخاطر  نوشته هایم تمام شدند و به پای حرف هایم سوختند .

ولی تا یاد دارم تو برای شنیدن حرفهای بی پایانم همیشه حاضر بودی ...

میخواهم فریاد بزنم  کجایی ؟هنوز صدایم را میشنوی ؟

سوال ها همیشه هستند ولی به سوال های من هیچگاه جواب داده نشد ...

کاش صدایم به گوشت میرسید و باز با لبخند مرا میبوسیدی ...

اینجا همه میگویند که تو خیلی دور شدی .

اما من باور نمیکنم .اگر  انقدر از من دوری پس چرا من هنوز نفس میکشم ؟

به جان خودت آن وقت که رفتی از خدا خواستم نفس هایم را به تو ببخشد و برایت آرزوی خوشبختی کردم ...

ولی باید بدانی که هنوز دارم نفس های سردی میکشم  و به امید دیدنت اشک میریزم ...

ولی میخواهم این تن بی جان را با خود همه جا بکشم  تا تو را ببینم ...و آن روز میخواهم بگویم

اینجا قلم و کاغذ نیست پس بیا و دوباره حرفهایم را  گوش کن

نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1392ساعت 21:25 توسط danial|

من هر روز با آدمایی که ازشون متنفرم روبرو میشم و فقط لبخند تحویلشون میدم .

من هر روز با همه ی خواسته هام میجنگم و آرزوهامو از توانم فراتر نمیبرم .

من هر روز نگاه های پسته دیگران رو تحمل میکنم و دم نمیزنم .

من هر روز با همه ی کاستی ها کنار میام و معصومانه میخندم.

من هر روز آدمای بی ارزشی رو میبینم که به خاطره پول باباشون ارزش پیدا کردن ولی حرص نمیخورم .

من هر روز از حرفای دیگران میشکنم ولی دوباره خودمو میسازم .

من هر روز افرادی را که آرزوی مرگشونو دارم باید دوست داشته باشم .

من هر روز با همه ی توانایی هایی که دارم بخاطره نداشتن پشتوانه ی محکم به جایی نمیرسم .

من هر روز آرزوهامو لیست میکنم و آخر شب پاره میکنم .

من هر روز جمله میتونم را سرمشق خودم میکنم ولی آخر روز به نتونستم میرسم .

من هر روز زیر پتو آروم آروم اشک میریزم ولی اجازه نمیدم کسی به من ترحم کنه .

با این همه مشکل همه دوست دارن براشون آهنگ ساسی مانکن بزارمو برقصم .

هرکسی مشکلاته روحی منو داشت تا حالا ۱۰۰  تا قرص ضد دیوونه گی میخورد تا بمیره به خدا 

نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1392ساعت 21:58 توسط danial|

بعد از اصرار زیاد زن داییم واسه عمل کردن دماغ دختر داییم بنظرتون خشگل میشه دماغش؟

نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1392ساعت 0:15 توسط danial


نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1392ساعت 19:5 توسط danial|

نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1392ساعت 1:15 توسط danial|

نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1392ساعت 12:30 توسط danial|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت