دانيال قلب يخي

★❤ミقلب یخیـــــــ ミ❤★

★❤ミقلب یخیـــــــ ミ❤★

صداي شکستن قلب ها , غمگين ترين موسيقي دنياست{شعرهای عــاشقانــه}

 

نمی دونمچرا، چطور، و برای چی؟ اینطوری احمقانه عاشقت شدم

 

هنوزم از خودم می پرسم. از تو که نمی تونم بگذرم

 

تو ازم دوری. توی همین شهری. زیر همین آسمون نفس می کشی

 

 اما طبق یه قانون اجباری؛ رقم خورده توسط دستهای خودم

 

وقتی درد نبودنت تو وجودمو چنگ میزنه. وقتی نگاه مظلومت تمام لحظه هامو پر میکنه.

 

وقتی نمی تونم رفتنتو فریاد بزنم

 

وقتی نمی تونم دردمو به کسی بگم، درد نبودنتو، درد رفتنتو، درد تنها گذاشتنت رو

 

مجبورم بیام اینجا و روی این صفحه مجازی فریاد بزنم

 

فریاد بزنم و بگم که

 

دلم براش تنگ شده. برای صداش. برای دستاش. برای آغوشش

 

دلم براش خیلی تنگ شده .....

 

ای کاشکنارت بودمتا

زیباترین لالایی عاشقانه رو برات زمزمه کنم و تو

 

 آسمون قلبمو با مهتاب زیبای چشمات نور بارون کن تا خوابت ببره

بیا تو خوابم فرشته ی نازم / بهم بگو بازم تو خواب می بینمت

 

--------------------------------

 

واقعا خیلی سخته اصلا نمی تونم باور کنم چطور هنوز بعد از این اتفاقها بازم می تونم راه برم و بخندم

 

 امروز بازهم پاهام منو به سمت خونت کشوندن  یک دو سه پله ها رو طی کردم مطمئنم با چشمای بسته هم می تونم بیام.

 

  ناخودآگاه دستم می رفت سمت چشمام تا اشکهای رو که بی اختیار رو گونم جاری میشه رو پاک کنم

 

امروز هم مثل بقیه روزها نمی تونم بیشتر جلو بیام از همونجا از همین راهی که اومدمبر میگردم

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393ساعت 15:25 توسط danial|

نـمـی دونـم مـنـاسـب تـریـن حـرف ، مـنـاسـب تـریـن حرکت کی باید بـاشه

ولی مـیـدونـم ، جـلـوی اتـفـاق رو نباید گرفـت
 گـاهـی هـم بـهـتره اتـفـاق رو جـلو بندازی 
مـثـلـاً وقت رفـتـنـت کـه می شـه یـکـبـاره بـرگـردی بگی دلـم نـمـیخـواد بــرم
وقت رفـتـنـش کـه مـی شـه دسـتـش رو بـگـیـری بگی دلـم نـمـیـخـواد بــری
 وقـتـی یکی بـهـت میگه پـیـشم بـمـون درنـگ نـکـن پـیـشـش بـمـون
وقتی دلت می خـواد پـیـشـش بـمونی ..غـرور نـداشـتـه بـاش .
بـگـو ... دوسـتـت دارم ... دلـم مـی خـواد پـیـشـت بـمـونـم
بـگذار اتـفـاقِ دوسـت داشـتـن هـر چـه زودتـر بـیـفـته ...
شـاید نـسـلِمـآ وقـتِ زیـادی بـرای عـشـق ورزیـدن نـداشـتـه بـاشـه
 

.........................................

 

گاهی وقتها دلم میخواد بگم: من رفتم ؛ باهات قهرم ، دیگه تموم!

 

دیگه دوستت ندارم.

 

وچقدر دلم میخواد بشنوم: کجا بچه لوس !؟ غلط میکنی که میری.

 

مگه دست خودته ؟ رفتن به این راحتی نیست !

 

اما . نمیدونم چه حکمتیه که آدمی

 

همیشه اینجور وقتها میشنوه : به جهنم … !!!

 

نوشته شده در یکشنبه دهم فروردین 1393ساعت 10:10 توسط danial|

لعنت به این عید بدون تو

میدونم بدون من امسال وهرسال خوشی

تو میخندی ومن یه گوشه ای از اتاقم اشک میریزم

وازدوریت آروزی مرگ میکنم

عید بدون تو مبارک نیست

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392ساعت 23:5 توسط danial|

همیشه تنها بودم با اینکه  کنارم پر بود از آدم ها ی رنگارنگ

نمی دونم چرا هیچ کدومشون رنگ دل خواه من نبودند

اما با تمام تنهایی هام هر گز فریاد نزدم که تنهام

همیشه خندیدم در حالی که قلبم از درون می گریست

همیشه میخندیدم تا دیگران شاد باشند در حالی که خود م بیشتر از اونا محتاج لبخند بودم

 همیشه گفتم خوشا به حال دلی که به راحتی برزبان جاری می سازه تنهایش رو

نه مثل من که می ترسم از بیان تنهاییم اما.....

اونیکه دوستش داشتم همیشه میگفت تنهام

و من فهمیدم اون کسی یه که من همیشه دوست داشتم باشم

اما اندکی نگذشت که فهمیدم اون سرش بیش از همه شلوغه

 وتنهایی فقط شعاری بود برای جذب مشتری بیشتر

کمی بعد دیدم این تنها من نیستم که تنهایی هامو میون گنجینه اسرار پنهان می کنم

و میخندم ومیخندانم که دیگران هر گز ندونن که من تنهام

وحسرت زندگی من معشوقه ایست

که روزی خواهد امد

ونقطه های بی پایان زندگی ما . . .

نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1392ساعت 12:45 توسط danial|

دلم می خواست من باشمو تو با یک دنیای خالی.دوست داشتم تو باشی منو دو قلب ﭘر احساس.اما نمیشه تو با سهندی...

 

بدون تو دنیا برام ارزشی نداره.کاش خودم می مردم. اما مرگ لحظه های ﭘر احساس زندگیمو نمی دیدم.خدایا چه سخته.تحملش چه سخته

 

اما می دونم که اگه نشد باهم باشیم .اما قلبامون هنوز باهمه.من الان بیش از هر زمانی اون دلی که بهم دادی تو قلبم حس می کنم

 

امشب اگه تنهام اگه نیستی باهم اشک بریزیم.اما ضربان قلبتو توی دلم احساس می کنم

 

اگه هر شب از شوق بودن با تو خوابم نمی برد.امشب از درد جدایی و غم نبودنت نمی تونم بخوابم

 

نیستی اما من حست می کنم.باهام حرف نمی زنی اما من صداتو می شنوم که تو دلت داری حرف می زنی.نمی بینمت اما با همه وجود تو ذهنمی

 

الان به یاده لحظه آخر افتادم.لحظه آخر صدات لرزید.صدای منم لرزید

 

وقتی صدات قطع شد باور لحظه ها برام مشکل شد.تازه فهمیدم که دیگه هرگز این صدارو نمی شنوم.اشک ریختم.اما چیزی عوض نشد

 

من موندم با یک جاده بی انتها که از این به بعد کسی رو برای همراهی ندارم.چه دردناک بود اون لحظه.قدرت تحملشو نداشتم.اما چاره ای جز تحمل نداشتم 

 

زندگی با من چی کار کرد؟امشب چه طولانی شده.بغضمم نمیشکنه. امشب همه چیز عزاب آور شده.

 

 

سکوت٫بغض خفه کننده٫ فکر تو٫ صدای ضربان قلبم٫ تحمل٫ نفس کشیدنم٫ باور لحظه هام و نگه داشتن قلبی که تو به من دادی

 

سخته.سخت تر از حد توانم.حست میکنم. با همه وجود حست می کنم.می دونم که الان داری به من فکر می کنی.می دونم. باور دارم

 

با من نیستی اما من تورو با ذره ذره وجودم حس می کنم . می دونم که تو هم منو حس می کنی
 

 

دارم آهنگایی که با همه وجود به تو دادم گوش می دم.اون روز که اون آلبومو به تو دادم

 

 

 می دونستم که توی این شب که عزاب آور ترین شب زندگیمه تنها این آلبوم میتونه منو با آهنگاش باور کنه.برای همین به تو دادم.

 

تا تو هم تو این شب بری سراغش.کاش تو هم الان گوش بدی و مثل من خودتو به احساس واقعی این آهنگا ﺑﺴﭙاری

 

یک بار بهت گفته بودم.الان بازم میگم.به تو ساده دل ندادم که بری ساده ز یادم.

 

هر چقدر بیشتر فکر می کنم کمتر می تونم باور کنم که دیگه باهم نیستیم

 

چه ﭘاک بود این احساسی که بین ما بود.چه ساده بودیم هردومون

 

ما که توقع زیادی نداشتیم.فقط می خواستیم خودمونو فدای احساسی که برامون ارزش داشت بکنیم. اما نشد

 

زندگی به ما مهلت نداد خدایا زندگی چه بی رحمه

 

ما که توقع زیادی نداشتیم. فقط می خواستیم با هم باشیم.اما زندگی این حقو از ما گرفت.کاش بودی و می دیدی که بدون تو دلیلی برای ادامه ندارم

 

ساعت ها از لحظه آخره با هم بودنمون گذشته.اما من انگار تو اون لحظه متوقف شدم

 

دوست ندارم که از ذهنم بیرونش کنم

 

خدایا چه سخته جدایی.هنوز به اندازه نصف روز از لحظه آخر نگذشته اما من طاقتم داره تموم میشه.چقدر دلم برات تنگ شده

 

دلم بد جوری گرفته.اما این بار تو نیستی که برات از دل تنگیام بگم.ستاره دلتنگی های منم امشب تو آسمون گم شده.ﭘیداش نمی کنم

 

این شبم که به آخر نمیرسه

 

خدایا این زجر تا کی می خواد ادامه داشته باشه؟چرا دیشب که با هم می خندیدیم زود گذشت؟ولی امشب که با هم نیستیم ﭘایان نداره؟

 

می خوام از خدا بخواهم که به هر دومون کمک کنه.من دعا می کنم تو هم دستاتو بالا بگیر تا دعامون بر آورده بشه.

 

می دونم که سخته اما بیا باور کنیم که برای ما بازگشت امکان نداره نمی دونم امشب تا کی می خواهد طول بکشه

 

اما من تحمل می کنم.تو هم تحمل کن.میدونم که میگی سخته.می دونم که داری اشک میریزی و میگی نمیخوام

 

اما اینم می دونی که ما مجبوریم که زیر بار غصه هامون تحمل کنیم .ﭘس منم با تو اشک میریزم و سعی می کنم که با هر قطره اشکم هم باورمو بیشتر کنم و هم احساسمو

 

دوستت دارم برای همیشه.می دونم که تو هم تا آخرین لحظه دوستم خواهی داشت

 

می خوام برم .برمو از فردا با سکوت و دل شکستم یک زندگی بی دلیلو شروع کنم.

 

 

میخوام برم و با همه این چیزایی که اتفاق افتادباز خدارو شکر کنم.تو هم برو.

 

 

برو تا کم کم بتونی باور کنی که همیشه هر چی تو زندگی دوست داشته باشی بهش نمیرسی

 

دلم برات چه تنگه .دنیا دلش چه سنگه

 

دنیا حسابی مارو دور خودش دوونده.صبرم زیاده اما عمری دیگه نمونده

 

برام سخته.خیلی هم سخته

 

اما باید بگم

 

خداحافظ زیباترین لحظه های زندگی من.خداحافظ خاطرات من

 

خداحافظ برای همیشه

 

یلدات مبارک

نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1392ساعت 16:35 توسط danial|

زندگی من به یک قلم و پاره ای کاغذ بستگی دارد ...

اما این روزها قلم و کاغذی سفید پیدا نمیشود .پس کجا حرف هایم را بنویسم ؟؟؟

قبلا رودررو همه چیز را به تو میگفتم و تو چه شکیبا به آن ها گوش میدای ولی ...

ولی حال کسی نیست که برایش حرف بزنم ...

از آن موقعی که تو رفتی یک قلم و تکه ای کاغذ مرحم درد های من شد .

باید اعتراف کنم که قلبت حتی از دریا ها هم بزرگ تر است .

میدانم اگر بودی و این جمله را میگفتم و تو میشنیدی با لبخندی میپرسیدی .چرا قلبم باید انقدر بزرگ باشد؟

چون تا حال هزاران کاغذ و هزاران قلم بخاطر  نوشته هایم تمام شدند و به پای حرف هایم سوختند .

ولی تا یاد دارم تو برای شنیدن حرفهای بی پایانم همیشه حاضر بودی ...

میخواهم فریاد بزنم  کجایی ؟هنوز صدایم را میشنوی ؟

سوال ها همیشه هستند ولی به سوال های من هیچگاه جواب داده نشد ...

کاش صدایم به گوشت میرسید و باز با لبخند مرا میبوسیدی ...

اینجا همه میگویند که تو خیلی دور شدی .

اما من باور نمیکنم .اگر  انقدر از من دوری پس چرا من هنوز نفس میکشم ؟

به جان خودت آن وقت که رفتی از خدا خواستم نفس هایم را به تو ببخشد و برایت آرزوی خوشبختی کردم ...

ولی باید بدانی که هنوز دارم نفس های سردی میکشم  و به امید دیدنت اشک میریزم ...

ولی میخواهم این تن بی جان را با خود همه جا بکشم  تا تو را ببینم ...و آن روز میخواهم بگویم

اینجا قلم و کاغذ نیست پس بیا و دوباره حرفهایم را  گوش کن

نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1392ساعت 21:25 توسط danial|

من هر روز با آدمایی که ازشون متنفرم روبرو میشم و فقط لبخند تحویلشون میدم .

من هر روز با همه ی خواسته هام میجنگم و آرزوهامو از توانم فراتر نمیبرم .

من هر روز نگاه های پسته دیگران رو تحمل میکنم و دم نمیزنم .

من هر روز با همه ی کاستی ها کنار میام و معصومانه میخندم.

من هر روز آدمای بی ارزشی رو میبینم که به خاطره پول باباشون ارزش پیدا کردن ولی حرص نمیخورم .

من هر روز از حرفای دیگران میشکنم ولی دوباره خودمو میسازم .

من هر روز افرادی را که آرزوی مرگشونو دارم باید دوست داشته باشم .

من هر روز با همه ی توانایی هایی که دارم بخاطره نداشتن پشتوانه ی محکم به جایی نمیرسم .

من هر روز آرزوهامو لیست میکنم و آخر شب پاره میکنم .

من هر روز جمله میتونم را سرمشق خودم میکنم ولی آخر روز به نتونستم میرسم .

من هر روز زیر پتو آروم آروم اشک میریزم ولی اجازه نمیدم کسی به من ترحم کنه .

با این همه مشکل همه دوست دارن براشون آهنگ ساسی مانکن بزارمو برقصم .

هرکسی مشکلاته روحی منو داشت تا حالا ۱۰۰  تا قرص ضد دیوونه گی میخورد تا بمیره به خدا 

نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1392ساعت 21:58 توسط danial|

بعد از اصرار زیاد زن داییم واسه عمل کردن دماغ دختر داییم بنظرتون خشگل میشه دماغش؟

نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1392ساعت 0:15 توسط danial


نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1392ساعت 19:5 توسط danial|

نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1392ساعت 1:15 توسط danial|

نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1392ساعت 12:30 توسط danial|

نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1392ساعت 18:20 توسط danial|



قبول..!!

زیبا رویان وفا ندارند!!

اما تو چه مرگت بود میمون!!


کــاش مَن دیگــَری بودم...

مــی نشستمــ روبِـروی خـودَم

ســر تــا پـــا گــوش مـی شدَم

...

تــا ببینَم حـَرفـــ حسابَم

" چیست "؟؟؟!




در دنیایی که همه یا گوسفندند یا گرگ

ترجیح میدهم چوپان باشم

همدیگر را بدرید

من نی میزنم



دَر اوليـن بوسہ

خودم رآ

و ...

تــُــ رآ کـُـشـْـتـَـم



هی رفیق ﺣﺎﻟﺖ ﺗﻬﻮﻉ ،

ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻧﺸﺎﻧﻪﯼﺑﺎﺭﺩﺍﺭﯼ ﻧﯿﺴﺖ ،

ﮔﺎﻫﯽ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯽ

ﺗﻤﺎﻡ ﮔﺬﺷﺘﻪات ﺭﺍ ﺑﺎﻻ ﺑﯿﺎﻭﺭﯼ





بــَـرآے   تـــــــو

نــِمـیـدآنـم چـِـطـور مـیگـُذَرد…!

امــآ بــــرآے  مــن

اِنـْگــآر…

خَـنـجـَر بـَـر گـَلـویـَم گــُذاشـتـہ انـد…

امــآ نـِمـیـبُـرنـد





خـــــــــــــدایا....

صورت حساب لطفاً...

باقيشم مال خودت...

مرا خلاص کن

سير شدم از زندگی ...



در مسیر آسمان دست اندازهای عجیبی ست..!!!


دعاهایم قبل از رسیدن به خدا به طرز وحشتناکی چپ می

کنند..



آنقدر بغض هایم را فرو دادم و خندیدم...

خدا هم باورش شد چیزی نیست...!!!!




دنیــــای امــــــروزمان

اصـــــالت هایش رفــــــت

کثـــــافت هایش مــــــاند.....!

نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1391ساعت 18:30 توسط danial|


آخرين مطالب
»
» ❤ نســــل منـــو تــــو ☂
» ❤ عید بی تـــــــو ☂
» تنهارینم ... اما جای رد پایت هنوز تو قلبم هست بهارم
» bahar
»
» آخرین حرف زندگی
» بعد از اصرار زیاد زن داییم واسه عمل کردن دماغ دختر داییم
» بَـعضي حَـرفا پستـ نميشوند بُـغض ميشونـد
» ★❤ミقلب یخیـــــــ ミ❤★

Design By : Pichak